تبليغاتX
و باز هم اشک میهمان چشمان من است...

و باز هم اشک میهمان چشمان من است...

با عرض سلام وقبولي طاعات وعبادات همه مسلمين جهان و شما دوستان

 گلم اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي تعطيل ميباشد تا يه 3الی 4 سالي بعدشو

 خدا ميدونه اما در وبلاگ جديد  هنوز در خدمت شما هستيم


ادرس وبلاگ جديد:www.namardhchapdast.blogfa.com

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 11:6 قبل از ظهر توسط داود |


خداحافظ

مدتی است که روی دور خداحافظی قرار دارم...سال ٨٨ برایم با خداحافظی‌های بی‌شماری مصادف بوده است...خداحافظی با افراد و چیزها و موضوعات بی‌جان،که البته برای منی که با موضوعات و اجسام بی‌جان نیز ارتباط زیادی برقرار می‌کنم؛فرقی با خداحافظی با انسانها نداشته است...
افکار زیادی همزمان در ذهنم قرار دارد...افکار و دلایل بی‌شمار...زمانی در چند پست(مانند
این پست و این پست) دنیای وبلاگ را نقد کرده‌ام و دوستان بی‌شماری نیز بر من تاختند؛هر چند که برایم حرفها و انتقاداتشان اهمیتی نداشت چون به درستی حرفهایم اعتقاد کامل داشتم و دارم...تا کنون این جمله را نگفتم،اما در این پست آخر می‌گویم:از نظر من ٩٠ درصد وبلاگها ارزش اینکه اسم وبلاگ رویشان باشد،را ندارند و خیلی از نویسندگانش نیز نه سواد نوشتن دارند و نه ذوق و هنر وبلاگ‌داری...دیگر مهم نیست...
من اخلاق خاصی دارم...آن هم این است که برایم مهم است در فضایی که زندگی می‌کنم،چه افراد دیگری هم حضور دارند...مثلا در یک مهمانی چه کسان دیگری نیز دعوت هستند،و یا در همسایگی ما چه کسانی زندگی می‌کنند...به همین دلیل برایم مهم است که چه کسانی در این دنیای مجازی قلم می‌زنند و اسم چه کسانی در کنار من در این فضا قرار می‌گیرد و یا لینک چه وبلاگهایی در کنار لینک وبلاگهایم قرار می‌گیرد...من به زندگی مسالمت‌آمیز اعتقاد دارم،اما به سکوت اعتقاد ندارم...
از زمانی که وبلاگ نويسي را اغاز كردم تا امروز خیلی چیزهای دیگر را فهمیدم...مسائلی که بسیاری از ارکان این دنیای پوشالی وبلاگ را خواهد لرزاند...چهره واقعی بسیاری از وبلاگ‌نویسان بعضا معروف را کشف کردم و شناختم...می‌خواستم زمانی از آنها بنویسم،اما امشب تصمیم دیگری گرفتم
...
من هنوز هم به آن جمله معروف نادر ابراهیمی در مورد اسطوره‌ها که در آن پست دنیای وبلاگی نوشته‌ام اعتقاد کامل دارم...من متاسفم برای بسیاری از وبلاگ‌نویسان که البته مستحق این لغت نیستند...متاسفم برای آن عقده‌ها و دروغهایشان...برای آن دروغ نوشتن و صادق ننوشتنشان
...
مرا در طی این سالها چه شده بود؟...منی که کمتر کسی را شایسته شنیدن دردهایم می‌دانستم و می‌دانم،چرا اندکی از خودم نوشتم و آن را با دیگرانی شریک کردم که هرگز نمی‌توانند آنها را درک کنند...چرا منی که به این جمله‌ام اعتقاد کامل داشتم که صندوقچه گوهر درون را جز بر اهلش،بر کسی نگشایید...(
نم‌نم )؛از درونم می‌نوشتم و از نوشتنش لذت می‌بردم؟...
وقتی می‌دانم که درون آنقدر پرحرف و پیچیده است که نمی‌توان به درستی آن را به قلم کشاند و آنچه نوشته می‌شود درک نمی‌شود،دلیلی برای نوشتن وجود ندارد...وقتی می‌بینم افرادی دون شان انسانیت در این فضا وجود دارند و هر حرف و جمله را با ناسزا و فحاشی جواب می‌دهند،چرا باید نوشت...وقتی می‌بینم که کسانی که در مغزشان و دلشان ذره‌ای انسانیت و عقلانیت وجود ندارد و بدون ذره‌ای مطالعه و اطلاعات،مطالبی جلف،بی‌ارزش،زشت،سریع و نقدهای مسخره و آبکی می‌نویسند و در کنار من قرار می‌گیرند،مشمئز می‌شوم...وقتی زمانه را می‌بینم که سکوت و ننوشتن از آن جایز نیست و نوشتنش نیز با وجود خطراتش جایز نیست...برای نوشتن دلیلی نمی‌ماند...
وقتی می‌بینم چه افرادی قرار است پزشکان این مملکت شوند،بر خود می‌لرزم و بر حال این جامعه افسوس می‌خورم...کسانی که همه چیز را به بازی می‌گیرند،حتی عقل و شعور و انسانیت را...حتی خودشان را
...
می‌روم...مدتی بسیار طولانی...شاید هم هرگز برنگردم...اما اگر برگردم خواهم نوشت،چیزهایی که امشب نگفتم...اگر هم برنگشتم که هیچ
...
اما،وبلاگهایی که در طی این مدت می‌خواندم را یواشکی باز هم خواهم خواند
...
گهگاه،هروقت دلم برای نوشتن تنگ شد،در
ازگوربرگشته و مدلاگ خواهم نوشت...
خداحافظ همگی...خداحافظ تمام کسانی که اینجا را دوست داشتند و تحسین کردند و کسانی که دوست نداشتند و نقد کردند و یا توهین کردند...
خداحافظ دنیای وبلاگ...با اینکه سرشارم از حس نوشتن...بامنحرفنزنبامنحرفنزن

پ.ن١: اگرکسی رنجید،عذرخواهی می‌کنم...منظورم خوانندگان خوبم نبوده است...

پ.ن٢: صبر کن ای دل که از لذت‌چشانی‌های اوست؛لطفهای گاه‌گاه و وعده‌های دیردیر...!

پ.ن٣: برایم دعا کنید...

...........................................................................................

بعد نوشت ١: ممنونم از ابراز لطف شما دوستان و خوانندگان عزیز...از حرفهای پرمهرتان شگفت‌زده شدم...نمی‌دانم چه بگویم؛فقط می‌توانم تشکر کنم...

بعد نوشت ٢: ممنونم از این دوستان عزیزم: ،دختر چپ دست ،دلشكسته،زري خانوم و .... بسیار لطف کردید...

بعد نوشت ٣: خیلی ناراحت شدم وقتی دیدم که يكي از دوستان خوبم بخاطر ننوشتن من با من قهر كرد اميدوارم از ته دل از خدا حافظي من راضي باشد

بعد نوشت ۴: درست است که نمی‌نویسم،اما همچنان در دنیای نت حضور دارم و همه چیز را می‌خوانم و می‌بینم...چند نفر همکار!!! که نمی‌دانم در موردشان چه بگویم بس که همه‌جوره کوچک هستند،سم‌پاشی‌هایی می‌کنند...یادشان باشد شیر همیشه شیر است حتی اگر پیر باشد...بترسید از روزی که برگردم...
بعد نوشت ۵: و اما...از نظر من قلم هنوز و همیشه مقدس است...نوشتن نیز مقدس است...اما چیزهایی که نوشتم اینقدر برایم سنگین و سخت بود که تصمیم گرفتم مدتی ننویسم،بلکه این پیام به گوش دیگران به خوبی برسد،رویش فکر شود و اثراتش دیده شود...من هم در این مدت می‌خوانم و فکر می‌کنم...مرزبندی‌هایم را کامل می‌کنم و راهکارهایی را پیدا می‌کنم و می‌آیم مانیفست وبلاگ‌نویسی‌ام را می‌نویسم...جبهه جدیدی را در دنیای وبلاگ پایه‌گذاری خواهم کرد...با تمام دوستانم برمی‌گردم...برمی‌گردم و با قدرت هدفم را ادامه خواهم داد...پس تا آن موقع وظیفه دیگر دوستان است که این پرچم را حفظ کنند و این پیام را به دیگران برسانند...خوب مطالعه و فکر کنند...به امید آن روز
...

بعد نوشت ۶: دوستتان دارم...

بعد نوشت ٧: قرار بود از گور برگشته را تنها نگذارید...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 10:20 قبل از ظهر توسط داود |


گر يه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه ، اگه

دستم و بگيري از غرورت کم نميشه ، ساکت و صبور و عاشق وقتي

 حوصله نداري پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مياري لحظه هام

تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من کاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا

 دل من چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه

 نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده

 تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو

نمي بخشه پس دعا ميکنم هر چه زودتر بميرم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 11:31 قبل از ظهر توسط داود |


 

روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد...

آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت:

بگو دوستت دارم؟

او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد.

با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و به سراغش رفتم...

دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند...

پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم...

 فریاد زدم:

دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 11:27 قبل از ظهر توسط داود |


 

روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد...

آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت:

بگو دوستت دارم؟

او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد.

با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و به سراغش رفتم...

دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند...

پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم...

 فریاد زدم:

دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 11:27 قبل از ظهر توسط داود |


  چرا غمها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین دنیایم
بیا ای دوست با من باش که من تنها ترین تنهای دنیایم 
                         

                       نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ی ما را
به زحمت دوست پیدا می کند کاشانه ی ما را
                      

                     از آن شادم که می آید غمش هر شب به بالینم
چه سازم گر که غم هم گم کند کاشانه ی ما را

 

 

  

دلم احساس غم دارد  

          در این انبوه ویرانی  

                         کمی تا قسمتی ابری 

                                     و شاید باز بارانی  

 

 

 

خیلی وقته که یه بغضی تو صدامه

خیلی وقته که یه آهی تو نگامه

خیلی وقته حتی اشک هم قهر با من

تک و تنها تو قفس اسیر این تن

خیلی وقته خنده هام خیال و رویاست

آرزوهام چون حبابی روی دریاست

خیلی وقته که شب هام نوری نداره

توی آسمون می گردم واسه دیدن ستاره

خیلی وقته گلدونا بدون آب اند

ماهی ها انگاری عمریه تو خواب اند

خیلی وقته قلب من خسته و پیره 

برای سوختن و ساختن دیگه دیره

خیلی وقته قابی خالی رو دیواره

قابی بی عکس که تورو یادم می اره

خیلی وقته عشق تو پاها مو بسته

تنها من موندم و گیتاری شکسته

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 3:54 بعد از ظهر توسط داود |


 

                        باغبانی پیرم 

 

              که بغیر از گلها، از همه دلگیرم 

 

         کوله ام غرق غم است... آدم خوب کم است  

 

                     عده ای بی خبرند 

                                    عده ای کور و کرند 

                                                     عده ای هم پکرند 

                                                               دلم از این همه بد می گیرد 

                                                                             و چه خوب! آدمی می میرد

      
 
 
 
 
 
 
شاد از مرگ دلی ناشاد کردی خویش را  

      با خرابیـــــــهای من آباد کردی خویش را     

.

            رفتنت شیرین من ! چندان برایم تلخ نیســـت   

             من چه غم دارم ، تو بی فرهاد کردی خویش را    

                                              

                                در حراج عشـــــــق کالایــت، بی بازار ماند 

                                   گر چه در هر کوچه ایی فریاد کردی خویش را   

                                              

                                                  درد چشمم سالها از مردمان پوشیده شد  

                                                     اشک زندانی ! چرا ؟ آزاد کردی خویش را   

                                                 

                                                              ای بــــــنای آرزو نامــطمئن می بینــــــمت  

                                                                 چون که از آغاز کج بنیان نهادی خویش را

  
  
 

                      ازآن زمان که قسمت این آسمان شدم      

                                                            

                                                          تنهاترین کبــــوتر بی آشیان شدم 
                        

  روحم در این زمینه آبی حرام شد
                                                              

                                                   آواره چون برودت بادخزان شدم 
                                

 بر من نخند این همه، سلاخ سینه چاک!                                                                               

                                                  از دست تو روانهء این لامکان شدم 
                                        

  دل در خیال خام رسیدن به نور بود
                                                                      

                                 ای شب! مجاب سفسطه ات ناگهان شدم 
                                        

 من همچنان کبودی بالم نرفته است                                                                           

                                                        مردم! دوباره هم هدف سنگتان شدم

 
 
 
  شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد 
 
                                                   
    باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد  


   

                                                 غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر


                                                    باخبرگشته که دنیا چه فریبی دارد   
 
 
 
   خاک کم آب شده، مثل کویری تشنه


   شایداز جای دگر مزرعه شیبی دارد  


 
                                                     سیب هر سال این فصل شکوفا میشد


                                                      باغبان کرده فراموش که سیبی دارد 

                           

                  باغبانی پیرم  

       که بغیر از گلها، از همه دلگیرم   

  کوله ام غرق غم است... آدم خوب کم است   

     عده ای بی خبرند  

           عده ای کور و کرند  

                    عده ای هم پکرند  

                              دلم از این همه بد می گیرد 

                                      و چه خوب! آدمی می میرد

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 3:51 بعد از ظهر توسط داود |


یادم باشد

یادم باشد_ حرفی نزنم که دلی بلرزد وخطی ننویسم که کسی را آزار دهد
یادم باشد_که روز و روزگاری خوش است و تنها دل من است که دل نیست
یادم باشد_جواب کینه را با کمتراز مهر وجواب دورنگی رابا کمتراز صداقت ندهم
یادم باشد_باید در برابر فریادها سکوت کنم وبرای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد_سنگ خیلی تنهاست باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دلش بشکند
یادم باشد_برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمدم نه برای تکرار اشتباهات گذشته
یادم باشد_هرگاه ارزش زندگی یادم رفت درچشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه میرود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم.
و یادم باشدهیچگاه از راستی نترسم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 10:48 قبل از ظهر توسط داود |


نامه ای به خدا

یک روزکارمندپستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارندرسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که
روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بودنامه ای به خدا.باخودش فکرکردبهتراست نامه بازکرده
وبخواند.درنامه اینطورنوشته بود - خدای عزیزم بیوه زنی83ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز
بازنشستگی میگذرد.دیروزیک نفرکیف مراکه100هزارتومان درآن بوددزدید.این تمام پولی بودکه
تاپایان ماه باید خرج میکردم.یکشنبه هفته دیگرعید است ومن دو نفراز دوستانم را برای شام دعوت
کردم.اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم.هیچ کس را هم ندارم تا پول قرض بگیرم. توای خدای
مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن
کارمنداداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت ونامه را به سایرهمکارانش نشان داد.نتیجه این شد
که همه آن ها جیب خودرا جستجو کنندو هر کدام چندهزار تومانی روی میز گذاشتند.
درپایان96هزار تومان جمع شد که آن را برای پیرزن فرستادن.عیدپایان رسید وچند روزی از آن
ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نامه نوشته بود
نامه ای به خدا
همه همکاران جمع شدند تا نامه را باز کرده بخوانند.مضمون نامه این بود
خدای عزیزم چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی
برای دوستانم مهیا کنم و روزخوبی را با آن ها بگذرانم.من به آن ها گفتم که چه هدیه خوبی برایم
فرستادی البته 4هزار تومان آن کم بود که مطمینم کارمندان اداره پست آنرا برداشتند.....

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 10:44 قبل از ظهر توسط داود |


عشق مادر
ساعت 3شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد پشت خط مادرش بود پسر با عصبانیت
گفت چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت25سال قبل درست همین موقع شب تومرا از خواب بیدار کردی .فقط خواستم بگم
(
تولدت مبارک)
پسر از اینکه دل مادرش را شکست تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت وقتی داخل خانه
شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی..............مادر دیگر در این دنیا نبود

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 10:42 قبل از ظهر توسط داود |


X

و باز هم اشک

میهمان چشمان من است...

و وجود خسته ام پر از تمنای رفتن...

از این ویرانه. از این خاک...

و باز هم سایه روح تنهایی را در کنارم حس می کنم...

کاش می توانستم همانند آن مرغ ماهیخوار

برای لحظه ای خود را در میان موجها پنهان سازم...

اما...

امروز تنها یک آرزو دارم

می خواهم آغوش خدا را حس کنم

سلام سلام

من داود هستم 18 ساله از از شهر چابهار

بقیه وبلاگ ها من
www.mobinaperfume.blogfa.com
www.sarbazcfz.iranblog.com


Home
Email
.:Bahar 20:.

Archives

هفته سوم شهریور 1388

هفته چهارم مرداد 1388

هفته دوم مرداد 1388

هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته سوم آبان 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387



Authors

داود
داوود


Links

تاران عاشق غمگین
استقلا آتیش پاره
بهترین سایت خرید اینترنتی مطمئن سریع بهترینها ارزانترینها شیکترینها
کلیپ و عکس موبایل توپ توپ
دلففین نگار
دختر آبی
دختر ایرونی
آفاق خانوم
سپیدار سبز
عاشق تنها
از محبت خار ها گل مي شود
قاصدک
بابا بزرگ پيام
کل کل کاکل سری و چادر زری
همه چيز يعني فتيله
مهدیس جووووووووووووووووون
بگو مگوی عشق در کلبه تنهایی یلدا
لوازم آرايشي وبهداشتي مبينا
Unique Girl
هميشه تنها
پريما lake of sorrow
درد و دل دو تا دل شكسته
اناهيتا جون
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها:





Design by : Bahar-20


JavaScript Codes JavaScript Codes


Well Come To My Blog

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس